داستان معروفی است در مورد گفتگوی دو ماهی که یکی از آنها بهتازگی شنیده بود آب خاصیتهای زیادی دارد و باآبوتاب برای دوستش از شنیدههای خود حرف میزد در پایان دوستش میپرسد خوب این آبی که تو از آن اینهمه تعریف کردی، کو و کجاست؟ ماهی اول نمیدانست چه پاسخی به دوستش بدهد.
حقیقت این است که ما مستغرق در نعمتهای خداوند هستیم ولی لازم است گاهی کسی به بخشهایی از این نعمتها اشاره کند و به ما یادآور شود که بهرهمندیهای ما چیست و چقدر است. این نکته برای شناخت بهتر از چیزی که هستیم ضرورت دارد همچنین این یادآوری بهترین راه نمایش و اثبات لطف و عظمت خداوند است.
برای توجه دادن کودک خود به خداوند از یادآوری نعمتهایی که خود شما و او از آن بهرهمند هستید به شیوههای زیر یاری بگیرید.
- در مواجه با مظاهر زیبای طبیعت از اظهار شگفتی خودداری نکنید و اجازه دهید این شوق و نگاه زیبا شناسانه شما به کودکتان منتقل شود.
- کودک خود را به آب دادن گلها، غذا دادن به حیوانات، تمیز نگهداشتن طبیعت و پرهیز از اسراف در آب یا برق و هر آنچه به حفاظت از طبیعت منجر میشود تشویق کنید.
- درکشیدن نقاشیهای کودکانه از او بخواهید اجزای صورت یا بدن خود را ترسیم کند و بگوید با هر یک از این اجزا چه میکند و کاربرد آنها چیست
- ببینید کودک شما از چه فعالیتی در خانه بیشتر لذت میبرد. خوردن، خوابیدن، تلویزیون نگاه کردن، بازی کردن و.. سپس در قالب سؤال از او بپرسید که اگر روزی نتواند آن کار را انجام دهد، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
- در قالب بازی و نمایش، نقش یک آدم نابینا یا ناشنوا یا کسی که یکی از اعضای بدنش ازکارافتاده است را بازی کنید و با این کار اهمیتِ داشتن آن عضو را به کودک خود نشان دهید و به خاطر آنها از خداوند تشکر کنید.
- هنگامیکه او را به پارک یا گردش میبرید، سعی کنید در مورد زندگی حیواناتی که آنجا وجود دارند و کودک بهطور مستقیم میبیند، توضیح دهید. مثلاً در مورد زندگی گروهی مورچهها، زنبورها، لانهسازی و تخمگذاری پرندگان و امثال آن صحبت کنید و در آن هنگام، شما میتوانید در کنار اعجاب کودک، قدرت خداوند را به او یادآور شوید.
- به همراه کودک خود کلکسیونی از انواع برگها و یا سنگها یا تصاویری از میوهها جمعآوری کنید و به همراه او در مورد تکتک آنها جستجو کنید و خواص آنها را پیدا کنید.
- به کودکتان نحوه کاشت یکدانه را توضیح دهید و از او بخواهید خودش این کار را انجام دهد. (در صورت نبود فضای بیرون میتوان داخل پارچهی مرطوب نیز این کار را انجام داد.) زمانی که جوانه زد، فرصت مناسبی برای توضیح دادن در مورد زندگی و رشد گیاهان و حتی انسانها و حیوانات و نقش خداوند در این امر است.
- آزمایشهای ساده علوم که در آنها از عناصری مثل آب استفادهشده است را با کودک خود انجام دهید و در مورد خواص مواد مطابق فهم کودک توضیح دهید.
- این آزمایشها معمولاً باعث شگفتی کودک میشوند و میتوانند شروع خوبی برای گفتگو در مورد خداوند باشند.
- میتوانید هنگامیکه آسمان پرستاره است، با کودک خود به نظاره آن بنشینید و از او بخواهید ستارهها را بشمارد.
- شما میتوانید از این طریق به گستردگی و بزرگی آسمان و هستی و سپس خالق آن برای او حرف بزنید.
- کودک خود را با، مزهها، رنگها، بوها و اشکال مختلفی که در اطراف خود میبیند، آشنا کنید و
- از او بپرسید اگر دنیا اینها را نداشت چه شکلی میشد؟ میشود در قالب بازی یا نقاشی این کار را انجام داد.
جهت مطالعه و مشاهده بیشتر
داستان »که این طور!«
نویسنده و تصویرگر: خانم کلر ژوبرت
یک روز گل سرخ توی باغچه صدا کرد: »آهای! همه جمع شوید! کارتان دارم!«
موجودات باغچه با کنجکاوی دورش جمع شدند. گل سگرخ گفت: از امگروز من رئیس این باغچگه ام. چگون اگگر من
نباشم، اینجا دیگر باغچه نیست. یک تکه خاک است.
همه با تعجب به هم نگاه کردند. گل سرخ ادامگه داد: از امگروز هگر کی بگه درد من نمی خگورد بایگد از اینجگا بگرود.
فهمیدید؟
همه شانه باال انداختند و رفتند. گل سرخ فریاد کشید: کجا رفتید بی اجازه؟ یکی یکی بیایید بگوییگد بگه چگه دردم
می خورید. زود باشید ببینم.
پروانه روی گل سرخ نشست و گفت: من زیبا و رنگارنگم. اینجا که باشم باغچه قشنگتر می شود. دلت می آید بگگیرونم
کنی؟
گل سرخ سر تکان داد و گفت : خب تو بمان. بعدی!
زنبور، مگس، مورچه، حلزون، کفشدوزک و بقیه موجودات باغچه هر کدام چیزی گفتند.
چند لحظه سکوت شد. گل سرخ گفت: تمام شد؟ کسی نمانده؟
کرم خاکی از توی خاک بیرون آمد و گفت: چرا من هستم، ولی نمی دانم چه بگویم. حتمگا بگه دردی میخگورم، ولی
کدامش را نمی دانم.
گل سرخ عصبانی شد و فریاد کشید: من توی باغچه ام موجود بی کار نمی خواهم. پس بایگد از اینجگا بگروی. همین
حاال!
کرم خاکی شانه باال انداخت و دورشد.
ً یک رو صبح گل سرخ گلبرگ هایش را با ناله باز کرد و گفت: حگالم اصگال خگوب نیسگت. ریشگه هگایم دارنگد خفگه
می شوند. پروانه آمد و گفت: یادت هست کرم خاکی چقدر خاک دورت را سوراخ سوراخ می کرد؟ اینطوری هگگوا بگگه
.... ریشه هایت می رسید. اما حاال .
گل سرخ با ناراحتی فریاد کشید و گفت: پس چرا گذاشتید برود؟ زود بروید دنبالش!
اما کسی به حرفش گوش نداد.
این بار با التماس گفت: قول می دهم دیگر زور نگویم!
کمی بعد کرم خاکی برگشت و گل سرخ از او درخواست کرد خاک را برایش سوراخ کند. کرم خگاکی هم بگا شگادی
مشغول سوراخ کردن خاک شد.
»برای مطالعه ی داستان کامل می توانید به خود کتاب مراجعه فرمایید.«