شاید سختترین و از جهتی شکوهمندترین جنبه فرزند پروری این باشد که ببینیم آنها همهچیز را از ما الگو میگیرند .
وقتی میشنوید دلبندتان با لحن جدی به عروسکش میگوید “بدو زود باش ” به خاطر میآورید که از همان کودکی خود شما هم عجول بودید و کارهای خود را با شتاب انجام میدادید اما هیچگاه به تصمیم خودتان نبوده است و حالا فرزندتان هم مثل شما کارهایش را شتابزده انجام میدهد. اینجاست که تازه متوجه میشوید که منظور از الگو گرفتن چیست.
میل و اشتیاق بهحق والدین که فرزندی داشته باشند تا از آنها بهتر بوده باشد و در نقطه بالاتر و متعالیتری قرار گیرد، دستکم در زمینههای اخلاقی و شاید اعتقادی عمدتاً به ناامیدی میانجامد. زیرا حرفها و رفتار ما در زندگی سریعاً به الگویی آشنا و مأنوس برای کودکمان تبدیل میشود. کودکان عمیقتر از هر اسکنی که تاکنون بشر شناخته است ، لایههای درونی و حتی نیات ما را کاویده و مشابه آن عمل میکنند .
این موضوع تا بدان جا جدی و قابلاعتنا است که شاید بتوان گفت تربیت کودک در اصل معطوف به تربیت خود والدین است. شاید واقعاً وجود فرزند در یک خانواده را میباید بهمنزله فرصت مناسبی قلمداد نمود که والدین برای اصلاح رفتار خود پیدا میکنند . معنی این ایده جالب این است که اگر با داشتن فرزند، فرصت توجه به رفتار خود را مغتنم بشماریم، خانواده سالم و خوشبخت شکل میگیرد.
شاید بتوان اولین حرف زشتی که از زبان کودکتان بیرون میآید را با تنبیه و یا پرت کردن حواس آنها پاسخ دهیم اما تا اصلاح جدی در گفتار خود ایجاد نکنید بیتردید بازهم شاهد این رفتار خواهید بود.
انتظار رفتاری مطلوب از کودک خود ، تا آن رفتار را در خود پرورش ندهید انتظاری بیحاصل است و بهزودی درخواهیم یافت که دهها بار صحبت و نصیحت ما ، بهاندازه آنچه به آهستگی در گوش دوست خود گفتهایم،کارکرد ندارد.
در امر توجه به خداوند و عشق به او نیز این حقیقت قطعی است که به هیچ آموزشی تا خود همراه آن نباشیم ، اعتمادی نخواهد بود.